خورشید چراغکی ز رخسار علی است
مه نقطه ی کوچکی ز پرگار علی است
هر کس که فرستد به محمد صلوات
همسایه دیوار به دیوار علی است
عیدتان مبارک
اطلسی های حیاط خانه را
بوی باران باز مجنون می کند
با حضورش گونه های لاله را
از خجالت سرخ و گلگون می کند
با نوازش های نرمش غنچه را
غرق در رویای شیرین می کند
قصه می گوید برایش نرم نرم
خواب او را خوب رنگین می کند
شانه های بید مجنون را کمی
می فشارد در میان دست خود
زیر لب پروانه ای فریاد کرد
"کاش می شد مثل باران ساده شد"...
کرده کارش را شروع
جرثقیل از صبح زود
کوچه حالا پر شده
از غبار و خاک و دود
جسم های گنده را
می کند او جا به جا
سنگ آجر ماسه را
می برد با خود هوا
با تمام قدرتش
غصه دارد جرثقیل
چون دماغش گنده است
مثل یک خرطوم فیل
از دماغش روز و شب
او خجالت می کشد
چونکه این خرطوم فیل
چهره اش را کرده بد
بینی اش را عاقبت
می کند روزی عمل
این برای جرثقیل
هست تنها راه حل !
شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است
لب تشنه اگر آب نبیند سخت است
ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان
نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...
مادر به فکر افطار
همکار اوست بابا
در کوچه می فروشد
یک پیرمرد خرما
در خانه جای مهمان
امشب عجیب خالی است
در ذهن من و بابا
فکری قشنگ و عالیست
آن پیرمرد امشب
مهمان سفره ماست
شیرینی بهشتی
حالا میان خرماست!
این شهر ما انگار
شهر گرانی هاست
هر قیمتی اینجا
بالاتر از هر جاست
اینجا فقط آهن
اینجا فقط دود است
احساس گنجشکان
دائم غم آلود است
یک لحظه خندیدن
چون قیمتش بالاست
صدها گره دائم
بالای ابروهاست
پایان هر راهی
یک حرف تکراری است
فکری به غیر از پول
در ذهن مردم نیست
لبخند و خوشبختی
یک گنج نا پیداست
چون شهر ما ای وای
شهر گرانی هاست...!
ای داد بیداد از دلم
دائم به من بد می کند
هر چه که می خواهم از او
حرف مرا رد می کند
آخر به دعوا می کشد
کار من و دل بی خبر
اصلا ندارد روی او
اصرارهای من اثر
انگار جنسش آهن است
سخت و بد و نامهربان
حتی ندارد ذره ای
از عشق و خوبی ها نشان
هر جا که خاطر خواه اوست
من را به آنجا می کشد
کار من و دل عاقبت
روزی به دعوا می کشد...
سحرگاهان که عرش کبریایی
می سراید نغمه توحید
تو که آهسته می خوانی
قنوت لحظه هایت را
میان ربنای سبز دستانت
دعایم کن... دعایم کن...![]()

