تبليغاتX
شکوفه
شکوفه
  


خورشید چراغکی ز رخسار علی است

مه نقطه ی کوچکی ز پرگار علی است

هر کس که فرستد به محمد صلوات

همسایه دیوار به دیوار علی است

 

عیدتان مبارک




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط نوشین نوری

اطلسی های حیاط خانه را

بوی باران باز مجنون می کند

با حضورش گونه های لاله را

از خجالت سرخ و گلگون می کند

 

با نوازش های نرمش غنچه را

غرق در رویای شیرین می کند

قصه می گوید برایش نرم نرم

خواب او را خوب رنگین می کند

 

شانه های بید مجنون را کمی

می فشارد در میان دست خود

زیر لب پروانه ای فریاد کرد

"کاش می شد مثل باران ساده شد"...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط نوشین نوری
  


سلام به آدرس زیر هم سر بزنید ضرر نداره

احسان نوری




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط نوشین نوری

کرده کارش را شروع

جرثقیل از صبح زود

کوچه حالا پر شده

از غبار و خاک و دود

 

جسم های گنده را

می کند او جا به جا

سنگ آجر ماسه را

می برد با خود هوا

 

با تمام قدرتش

غصه دارد جرثقیل

چون دماغش گنده است

مثل یک خرطوم فیل

 

از دماغش روز و شب

او خجالت می کشد

چونکه این خرطوم فیل

چهره اش را کرده بد

 

بینی اش را عاقبت

می کند روزی عمل

این برای جرثقیل

هست تنها راه حل !




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط نوشین نوری

سراینده: نوشین نوری

ناشر: بوستان کتاب قم

تیراژ: ۳۰۰۰

قیمت: ۲۴۰۰ تومان




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط نوشین نوری

شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است

لب تشنه اگر آب نبیند سخت است

ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان

نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط نوشین نوری
   افطار


مادر به فکر افطار

همکار اوست بابا

در کوچه می فروشد

یک پیرمرد خرما

 

در خانه جای مهمان

امشب عجیب خالی است

در ذهن من و بابا

فکری قشنگ و عالیست

 

آن پیرمرد امشب

مهمان سفره ماست

شیرینی بهشتی

حالا میان خرماست!




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط نوشین نوری

این شهر ما انگار

شهر گرانی هاست

هر قیمتی اینجا

بالاتر از هر جاست

 

اینجا فقط آهن

اینجا فقط دود است

احساس گنجشکان

دائم غم آلود است

 

یک لحظه خندیدن

چون قیمتش بالاست

صدها گره دائم

بالای ابروهاست

 

پایان هر راهی

یک حرف تکراری است

فکری به غیر از پول

در ذهن مردم نیست

 

لبخند و خوشبختی

یک گنج نا پیداست

چون شهر ما  ای وای

شهر گرانی هاست...!

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط نوشین نوری

ای داد بیداد از دلم

دائم به من بد می کند

هر چه که می خواهم از او

حرف مرا رد می کند

 

آخر به دعوا می کشد

کار من و دل بی خبر

اصلا ندارد روی او

اصرارهای من اثر

 

انگار جنسش آهن است

سخت و بد و نامهربان

حتی ندارد ذره ای

از عشق و خوبی ها نشان

 

هر جا که خاطر خواه اوست

من را به آنجا می کشد

کار من و دل عاقبت

روزی به دعوا می کشد...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط نوشین نوری
  


سحرگاهان که عرش کبریایی

می سراید نغمه توحید

تو که آهسته می خوانی

قنوت لحظه هایت را

میان ربنای سبز دستانت

دعایم کن... دعایم کن...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط نوشین نوری
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin