تبليغاتX
شکوفه
شکوفه

کرده کارش را شروع

جرثقیل از صبح زود

کوچه حالا پر شده

از غبار و خاک و دود

 

جسم های گنده را

می کند او جا به جا

سنگ آجر ماسه را

می برد با خود هوا

 

با تمام قدرتش

غصه دارد جرثقیل

چون دماغش گنده است

مثل یک خرطوم فیل

 

از دماغش روز و شب

او خجالت می کشد

چونکه این خرطوم فیل

چهره اش را کرده بد

 

بینی اش را عاقبت

می کند روزی عمل

این برای جرثقیل

هست تنها راه حل !




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط نوشین نوری

سراینده: نوشین نوری

ناشر: بوستان کتاب قم

تیراژ: ۳۰۰۰

قیمت: ۲۴۰۰ تومان




نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط نوشین نوری

شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است

لب تشنه اگر آب نبیند سخت است

ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان

نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط نوشین نوری
   افطار


مادر به فکر افطار

همکار اوست بابا

در کوچه می فروشد

یک پیرمرد خرما

 

در خانه جای مهمان

امشب عجیب خالی است

در ذهن من و بابا

فکری قشنگ و عالیست

 

آن پیرمرد امشب

مهمان سفره ماست

شیرینی بهشتی

حالا میان خرماست!




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط نوشین نوری

این شهر ما انگار

شهر گرانی هاست

هر قیمتی اینجا

بالاتر از هر جاست

 

اینجا فقط آهن

اینجا فقط دود است

احساس گنجشکان

دائم غم آلود است

 

یک لحظه خندیدن

چون قیمتش بالاست

صدها گره دائم

بالای ابروهاست

 

پایان هر راهی

یک حرف تکراری است

فکری به غیر از پول

در ذهن مردم نیست

 

لبخند و خوشبختی

یک گنج نا پیداست

چون شهر ما  ای وای

شهر گرانی هاست...!

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط نوشین نوری

ای داد بیداد از دلم

دائم به من بد می کند

هر چه که می خواهم از او

حرف مرا رد می کند

 

آخر به دعوا می کشد

کار من و دل بی خبر

اصلا ندارد روی او

اصرارهای من اثر

 

انگار جنسش آهن است

سخت و بد و نامهربان

حتی ندارد ذره ای

از عشق و خوبی ها نشان

 

هر جا که خاطر خواه اوست

من را به آنجا می کشد

کار من و دل عاقبت

روزی به دعوا می کشد...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط نوشین نوری
  


سحرگاهان که عرش کبریایی

می سراید نغمه توحید

تو که آهسته می خوانی

قنوت لحظه هایت را

میان ربنای سبز دستانت

دعایم کن... دعایم کن...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط نوشین نوری

 

" عکس یادگاری "

 

مامان عروس زیبا

یک تور بر تنش بود

یک عالمه شکوفه

بر روی دامنش بود

 

یک دسته گل به دستش

لبخند بر لبش داشت

بابا جوان و خوشحال

بادی به غبغبش داشت

 

در عکس یادگاری

من پیششان نبودم

مامان یواشکی گفت

من غرق خواب بودم!

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط نوشین نوری
  


تو را بلبل مرا زاغ آفریدند تو را لاغر مرا چاق آفریدند تو مال جنگل و مال درختی مرا در حسرت باغ آفریدند... /از وبلاگ آقای صادق آرشی/


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط نوشین نوری
   شاعر



مادرم شاعر نیست

یک زن کد بانوست

هر چه من می دانم

همه از همت اوست

 

او برای پدرم

زن خیلی خوبیست

مهربان خوش صحبت

دست پختش عالیست

 

شعر بابایم را

تک به تک می خواند

حس او را بهتر

از خودش می داند

 

پدر امروز نوشت

آسمان  نور خدا

مادرم گفت بگو

سجده سجاده دعا

 

بر لبان پدرم

خنده ای ظاهر شد

آخرش مادر هم

مثل او شاعر شد





نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388 توسط نوشین نوری
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin