کرده کارش را شروع
جرثقیل از صبح زود
کوچه حالا پر شده
از غبار و خاک و دود
جسم های گنده را
می کند او جا به جا
سنگ آجر ماسه را
می برد با خود هوا
با تمام قدرتش
غصه دارد جرثقیل
چون دماغش گنده است
مثل یک خرطوم فیل
از دماغش روز و شب
او خجالت می کشد
چونکه این خرطوم فیل
چهره اش را کرده بد
بینی اش را عاقبت
می کند روزی عمل
این برای جرثقیل
هست تنها راه حل !
شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است
لب تشنه اگر آب نبیند سخت است
ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان
نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...
مادر به فکر افطار
همکار اوست بابا
در کوچه می فروشد
یک پیرمرد خرما
در خانه جای مهمان
امشب عجیب خالی است
در ذهن من و بابا
فکری قشنگ و عالیست
آن پیرمرد امشب
مهمان سفره ماست
شیرینی بهشتی
حالا میان خرماست!
این شهر ما انگار
شهر گرانی هاست
هر قیمتی اینجا
بالاتر از هر جاست
اینجا فقط آهن
اینجا فقط دود است
احساس گنجشکان
دائم غم آلود است
یک لحظه خندیدن
چون قیمتش بالاست
صدها گره دائم
بالای ابروهاست
پایان هر راهی
یک حرف تکراری است
فکری به غیر از پول
در ذهن مردم نیست
لبخند و خوشبختی
یک گنج نا پیداست
چون شهر ما ای وای
شهر گرانی هاست...!
ای داد بیداد از دلم
دائم به من بد می کند
هر چه که می خواهم از او
حرف مرا رد می کند
آخر به دعوا می کشد
کار من و دل بی خبر
اصلا ندارد روی او
اصرارهای من اثر
انگار جنسش آهن است
سخت و بد و نامهربان
حتی ندارد ذره ای
از عشق و خوبی ها نشان
هر جا که خاطر خواه اوست
من را به آنجا می کشد
کار من و دل عاقبت
روزی به دعوا می کشد...
سحرگاهان که عرش کبریایی
می سراید نغمه توحید
تو که آهسته می خوانی
قنوت لحظه هایت را
میان ربنای سبز دستانت
دعایم کن... دعایم کن...![]()
" عکس یادگاری "
مامان عروس زیبا
یک تور بر تنش بود
یک عالمه شکوفه
بر روی دامنش بود
یک دسته گل به دستش
لبخند بر لبش داشت
بابا جوان و خوشحال
بادی به غبغبش داشت
در عکس یادگاری
من پیششان نبودم
مامان یواشکی گفت
من غرق خواب بودم!
تو را بلبل مرا زاغ آفریدند تو را لاغر مرا چاق آفریدند تو مال جنگل و مال درختی مرا در حسرت باغ آفریدند... /از وبلاگ آقای صادق آرشی/
مادرم شاعر نیست
یک زن کد بانوست
هر چه من می دانم
همه از همت اوست
او برای پدرم
زن خیلی خوبیست
مهربان خوش صحبت
دست پختش عالیست
شعر بابایم را
تک به تک می خواند
حس او را بهتر
از خودش می داند
پدر امروز نوشت
آسمان نور خدا
مادرم گفت بگو
سجده سجاده دعا
بر لبان پدرم
خنده ای ظاهر شد
آخرش مادر هم
مثل او شاعر شد

